خرید بک لینک
سلام اینجا الان ساعت ۱۱ شب هست و من آماده شدم برای خواب. چند وقت بود میخواستم بیام بنویسم ولی وقت نمیشد.این آخر هفته مامان بابای من و مامان بزرگ و بابابزرگم و خاله و پسر خالم و مامان بابای عرفان رو دعوت کردیم. خیلی اتفاقی ولحظه آخری شد چون اولش قرار بود ما بریم پیششون ولی سر قضیه طبقه پایین و اینکه مستاجر داشتیم مجبور شدیم بمونیم خونه و در عوض اونا بیان پیشمون.توی این دو روز که پیشمون بودن خیلی به خودم افتخار کردم. بدون گرفتن کمک از پس مهمون نوازی و آشپزی براومدم بطوری که همه کلی تعریف کردند و حتی دست پخت من رو مقایسه کردن با مامان مامان بزرگم، مامان بزرگ رشتی، که واقعا دست پختش حرف نداشت. خداروشکر هواهم با ما تا حدودی یاری کرد و رفتیم استخر. کلی همه حال کردند چون آب استخر رو گرم کرده بودیم. تقریبا ۳۲ درجه بود.از طرفی هم شوق و ذوق اینکه کنار هم جمع شدیم رو توی چشم همه میدیدم بخصوص مامان بزرگ و بابابزرگم. اینکه کهولت سن پیدا کردند بعضی اوقات به نبودنشون فکر میکنم و بغضم میترکه، مثل الان که مینویسم. مامان چند روز پیش بهم گفت که بابابزرگم ممکنه سرطان بیض*ه داشته باشه و خودشون هم هنوز نمیدونن. مامانم گفت بهت میگم چون تو به عنوان دکتر باید بدونی و یاد بگیری با این جور قضایا کنار بیای. منم از وقتی شنیدم نمیتونم از فکرش بیرون بیام همش میترسم از دستشون بدم... الان توی اتاق مهمان خوابیدن. خوشحالم که پیشمون چند روزی موندن.بابابزرگم خیلی مظلوم شده. وقتی یاد دوران بچگیم میکنم همیشه از بابابزرگم یک مرد قوی و لجباز یکدنده یادم میاد. اما الان پارکینسون داره ، به آرومی حرکت میکنه و ساکت شده. احساسی شده. برام این تغییر خیلی جالبه. مامان بزرگم خیلی هواشو داره و مراقبشه ولی گاهی احساس میکنم خس

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 18:23

صفحه بندی